وقتی بلد نیستیم حرف بزنیم، لااقل سکوت را بیاموزیم!

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی ناظرخبر، جامعه ما گلستانِ سوژه است؛ لحظه‌به‌لحظه می‌توان گل چید. نه یک شاخه و دو شاخه، بلکه دسته‌دسته می‌شود سوژه‌ها را از متن همین مردم، همین کوچه‌ها و خیابان‌ها چید. گاهی اما، برخی سوژه‌ها، خود باغ گلی‌اند؛ خود به‌تنهایی دفتری از تضاد و پارادوکس. یکی از این‌ها، همین پروژه‌ی پرطمطراق جهنم‌سازی در فلان شهرستان است؛ انگار اگر بهشت می‌ساختند، مردم هیچ درسی نمی‌گرفتند!

یادشان رفته که رسول خدا (ص)، رحمت للعالمین است، چه رسد به پروردگاری که «ارحم الراحمین» است. تمام خلقت در دایره لطف و مهر اوست. چرا این مهر فراگیر را فرونهاده‌اند و آتش را به تصویر کشیده‌اند؟ مگر دوزخ عمومیت دارد؟ مگر نه این است که آتش، نتیجه کبریت کشیدن یک گروه خاص است در دامان خودشان؟

حالا بیاییم و این را نمایش بدهیم، چه لطفی دارد؟ نمی‌دانم بزرگواران خبر دارند یا نه، اما بدانند که کم مشکل نداریم در جامعه؛ کم جهنمی نمی‌شود خُلقِ مردم. کم آتش به پا نمی‌شود در دل خلایق. دیگر جا برای جهنم مجازی ندارند. به آنان رحم کنید، لطفاً.

آیا ساختن بهشت سخت‌تر از آفرینش جهنم است؟

نشر این موضوع در رسانه‌ها، این پرسش را هم به ذهن می‌آورد: اگر به‌جای جهنم، بهشت را نمادسازی می‌کردند، بهتر نبود؟ البته که سخت است بهشت ساختن. اول باید در ذهن ما باشد، تا بتوانیم در زمین پیاده‌اش کنیم. و البته، نقش زدن کوثر و جویبار طهورا، دشوار است. سرسبزی بهشت تصویرکردنی نیست با قلمِ عادت‌کرده به سیاهی. هزار در هزار درخت می‌خواهد؛ اما با یک سیخ کبریت می‌شود جهنم آفرید!

برای برخی‌ها، سخت است شادی را رسم کردن؛ اما با یک اخم، همه‌چیز را می‌توان خراب کرد. راستی، با جامعه چه می‌کنیم؟ با مردمی که امام خمینی (رضوان‌الله‌علیه) خدمت به آنان را افتخار می‌دانست؟ مردمی که هم «بُل» می‌گیرند و هم «گُل»!

جامعه‌ای که گلستان است؛ اما با نگاهی پر از خاکستر

کم هم عرفان نخوانده‌ایم از این سفره‌های فراوان معنوی. در عارفانه‌های فلان شخص، غبار برخاسته از حادثه تلخ ورزقان، در آسمان مشهد دیده می‌شود! به همین هم بسنده نکرد و عددخوانی را وارد عرفان کرد، تا شمار شهیدان پرواز سخت را با عدد مقدس حضرت ثامن‌الائمه (ع) پیوند بزند. گفتاری که نه تنها کسی آن را جدی نگرفت، بلکه عده‌ای هم آن را به طنز گرفتند.

حتی بالگرد را هم به اسم خارجی‌اش خواندند، تا در «هلی‌کوپتر» هم عدد هشت را بچپانند!

واقعاً برخی از ما فراموش کرده‌ایم که اگر بلد نیستیم حرف بزنیم، لااقل سکوت را بیاموزیم. بگذریم…

عرفانی که اشکِ روایت‌خوانی می‌آورد!

دیگری هم اوج عرفان خود را به رخ کشید، آنجا که گفت فلان شهید از او حدیث می‌خواسته و با روایت‌خوانی او اشک می‌ریخته است! و دیگری… بگذریم، اما ظاهراً برخی حضرات در برابر خود، تجلی «کریم‌الصفح» شده‌اند! هم خود را می‌بخشند، هم فراموش می‌کنند که امضای پرطنین‌شان پای چه اسنادی رفته است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا